کد مطلب: 3400 | تاریخ مطلب: 16/07/1399
  • تلگرام
  • Google+
  • Cloob
  • نسخه چاپی

جزئیات هجرت امام خمینی (س) از عراق به پاریس از زبان حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینی

جزئیات هجرت  امام خمینی (س) از عراق به پاریس از زبان  حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینی

 

جزئیات هجرت  امام خمینی (س) از عراق به پاریس از زبان  حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینی

  علت هجرت امام به پاریس به جریاناتی که چند ماهی قبل از این تصمیم روی داد، بر می گردد. با اوجگیری مبارزات مردم ایران، دو دولت ایران و عراق در جلساتی متعدد که در بغداد تشکیل گردید، به این نتیجه رسیدند که فعالیت امام نه تنها برای ایران که برای عراق هم خطرناک شده است. توجه مردم عراق به امام و شور و احساسات زایرین ایرانی چیزی نبود که عراق بتواند بآسانی از کنار آن بگذرد، و بدین جهت برادر عزیزمان آقای دعایی را خواستند تا خیلی روشن نظرات شورای انقلاب کشور عراق را به عرض امام برساند. آقای دعایی نظرات عراق را برای حضرت امام بیان داشت که مخلص آن عبارت است از:

  1. حضرت عالی چون گذشته می توانید به عراق به زندگی عادی خود ادامه دهید ولی از کارهای سیاسی ای که باعث تیرگی روابط ما با ایران می گردد خودداری نمایید.
  2. در صورت ادامه کارهای سیاسی باید عراق را ترک کنید.

تصمیم امام معلوم بود. رو کردند به من و فرمودند گذرنامه، من و خودت را بیاور، و من چنین کردم آقای دعایی عازم بغداد شد. ولی از گذرنامه ها خبری نشد. چندی بعد سعدون شاکر رئیس سازمان امنیت عراق خدمت امام رسید و مطالبی در ارتباط با روابط ایران و عراق، اوضاع عراق و منطقه و گزارشاتی از این دست را به عرض امام رسانید، ولی در خاتمه چیزی بیشتر از پیغام قبلشان نداشت. امام خیلی صحبت کردند که متأسفانه ضبط نشد، مثلًا فرمودند: «من هر کجا بروم و (اشاره به زیلوی اتاقشان) فرشم را پهن کنم منزلم است» و یا گفتند: «من از آن آخوندها نیستم که تنها به خاطر زیارت دست از تکلیفم بردارم» و از این قبیل.

چندی گذشت و خبری نشد. احساسات مردم عراق و ایران در موقع تشرف امام به حرم مولای متقیان صد چندان دیدنی بود؛ لذا منزلشان محاصره شد و کسی را حق ورود نبود. برادرم دعایی به بغداد احضار شد و تصمیم آخر «قیادة الثورة» مبنی بر اخراج امام به او گفته شد و در مراجعت گذرنامه ها را به همراه داشت.

با اجاز امام، تصمیم معظم له، مبنی بر سفر به کویت به دوستان نزدیکمان در نجف گفته شد. به هفت هشت نفر از خصوصی ترین افراد. بلافاصله دو دعوتنامه برای من و امام توسط یکی از دوستانمان در کویت تهیه شد. (نام فامیل ما مصطفوی است لذا دولت کویت تشخیص نداده بود). سه ماشین تهیه شد و فردای آن روز، بعد از نماز صبح حرکت کردیم.

در یکی از ماشینها، من و امام و در دوتای دیگر، دوستان نزدیک در جریان منزلمان. شبی که قرار بود فردایش حرکت کنیم دیدنی بود، مادرم و خواهرم و حسین برادرزاده ام و همسرم و همسر برادرم همگی حالتی غیرعادی داشتند. تمام حواس من متوجه امام بود، ایشان چون شبهای قبل سر ساعت خوابیدند و چون همیشه یک ساعت و نیم به صبح برای نماز شب برخاستند. درست یادم است اهل بیت را جمع کردند و گفتند هیچ ناراحت نباشید که هیچ نمی شود، آخر نمی شود ساکت بود، جواب خدا و مردم را چه می دهیم، عمده تکلیف است. نمی شود از زیربار تکلیف شانه خالی کرد. ایشان گفتند: اینکه هیچ، اگر می گفتند یک روز ساکت باش و اینجا زندگی کن و من می دانستم که سکوت یک روز مضر است، محال بود قبول کنم. و باز از این قبیل بسیار. زمانی که می خواستیم سوار ماشین شویم در تاریکی مردی غیر معمم نظرم را جلب کرد. دقیق شدم، آقای دکتر یزدی بود. او برای گرفتن پیامی از امام برای انجمنهای اسلامی ایران در کانادا و امریکا آمده بود که مواجه با این وضع شد. تا آن لحظه او به هیچ وجه از جریان مهاجرت امام اطلاع نداشت. دکتر هم سوار یکی از آن دو ماشین شد. متوجه شدیم که یک ماشین از مأموران عراقی ما را همراهی می کنند. قرار بود آن روز آقای رضوانی (عضو شورای نگهبان) کار معمولی روزانه خود را به صورتی عادی دنبال کند. همه به نماز جماعت رفته بودند؛ اما نجف از امام خالی بود. صبحانه در یک قهوه خانه صرف شد: نان و پنیر و چای. نماز ظهر در مرز عراق به امامت امام خوانده شد، کارهای مرزی به سرعت انجام شد. مأمورین عراقی خداحافظی کردند و رفتند. دوستان هم بجز مرحوم املایی رحمت الله علیه و آقای فردوسی نماینده طبس و آقای دکتر یزدی راهی نجف شدند و ما پنج نفر روان مرز کویت. آقایان یزدی و فردوسی و املایی کارشان تمام شد، من و امام ماندیم. گفتند صبر کنید! معلوم شد کویت مطلع شده، از مرکز شخصی آمد که خلاص صحبت یک ساعته اش این بود که ورود ممنوع! بازگشتیم، عراقیها منتظرمان.

اهلًا و سهلًا! از دو بعدازظهر تا یازده شب معطلمان کردند. مرحوم املایی با زرنگی خاص خودش روان بصره شد و نجفیها را از چند و چون قضیه آگاه ساخت و با مقداری نان و پنیر و کتلت و از این قبیل چیزها برگشت. امام شدیداً متأثر. امام از قیافه من فهمیدند که من از اینکه ایشان را اینهمه معطل کردم ناراحتم. گفتند تو از این قضایا ناراحت می شوی؟ گفتم برای شما شدیداً ناراحتم. گفتند ما هم باید مثل بقیه در مرزها بلا سرمان بیاید تا یکی از هزارها ناراحتی ای که بر سر برادرانمان می آید لمس کنیم. محکم باش. گفتم چشم!

در حالی که ما توی اتاقی کثیف گرد امام که دراز کشیده بودند جمع شده بودیم تفألی به قرآن زدم: «اذهَب الی فِرعَونَ انَّهُ طُغی قالَ رَبّ اشرَح لی صَدری وَ یَسرِّلی امری»

باور کنید که نیروی تازه ای گرفتم. خیلی عجیب بود. بیهوده ما را بیش از نه ساعت معطل کردند، در حالی که ما گفته بودیم که می خواهیم به بغداد برگردیم، امام عصبانی شدند و آنان را تهدید کردند. هر وقت من به آنها می گفتم که چرا معطل می کنید گفتند باید از بغداد خبر برسد. بعد از عصبانیت امام آنها بلافاصله با بغداد تماس گرفتند و برخورد امام را با خودشان گفتند. امام به آنها گفتند: آنچه بر من در اینجا بگذرد به دنیا اعلام می کنم. این را هم به بغدادیون خبر دادند. چیزی نگذشت که آمدند که ببخشید ما نتوانسته بودیم به مرکز خبر دهیم والا آنها حاضر به این وضع نبودند و نیستند. تو را به خدا آنچه بر شما گذشته است را به مرکز نگویید و از این قبیل مطالب که چی؟ که امام یک مرتبه چیزی علیه مرکز ننویسند. ما را سوار کردند، ولی دکتر یزدی را نگاه داشتند. دکتر به من گفت ناراحت نباشید، اینها نمی توانند من را نگاه دارند! چهار نفری عازم بصره شدیم. در هتلی نسبتاً خوب و تمیز شب را به صبح رساندیم. من و امام در یک اتاق، آقای فردوسی و املایی در اتاق دیگر. با تمام خستگی ای که امام داشتند بعد از سه ساعت استراحت برای نماز شب بلند شدند، نماز صبح را با امام خواندم و بعد از نماز از تصمیمشان جویا شدم. گفتند سوریه. گفتم اگر راه ندادند؟ اگر آنها هم برخوردی مثل کویت کردند بعد کجا؟ کشورهای همسایه یکی یکی بررسی شد:

کویت که نگذاشت. شارجه و دوبی و از این قبیل به طریق اولی نمی گذارند. عربستان که مرتب فحش می داد. افغانستان و پاکستان که نمی شد، می ماند سوریه و امام درست تصمیم گرفته بودند ولی بیگدار به آب نمی شد زد. می بایست وارد کشور شد که ویزا نخواهد و از آنجا با مقامات سوری تماس گرفته شود که آیا حاضرند بدون هیچ شرطی ما را بپذیرند. یعنی امام به هیچ وجه محدود نگردند، چرا که اگر محدودیت بود عراق که منزلمان بود.

فرانسه را پیشنهاد کردم، زیرا توقف کوتاه مان در فرانسه می توانست مثمرثمر باشد و امام می توانستند بهتر مطالبشان را به دنیا برسانند. امام پذیرفتند. خوابیدیم. ساعت هشت صبح به مأموران عراقی گفتم می خواهیم برویم بغداد. گفتند می توانید برگردید نجف. گفتم نمی رویم. ساعتی بعد آمدند که مرکز می گوید تصمیمتات چیست؟ گفتم پاریس. با تعجب رفت. آقای یزدی ساعت 10 الی 5/11صبح آمد. خوشحال شدیم. می خواستند با ماشین عازم بغدادمان کنند. حال امام مساعد نبود. با اصرار با هواپیما رفتیم. بلافاصله بعد از پیاده شدن با پاریس تماس گرفتم که عازم آنجاییم. آقای دکتر حبیبی گفت چه کنم؟ گفتم تا ورودمان به آنجا از تلفن فاصله نگیر! شب را در بغداد بودیم. دوستانمان را دوباره دیدیم، امام همان شب برای زیارت کاظمین مشرف شدند. احساسات مردم عجیب بود. صبح به فرودگاه رفتیم هواپیما را معطل کردند. دو ساعت تأخیر داشت. جمبوجت بود. ما پنج نفر در طبقه دوم بودیم به اضافه سه نفر که آنها را نمی شناختیم. حالت عجیبی برای دوستان بدرقه کننده دست داده بود. نمی دانستند به سر امام چه می آید. مأموران، آقای دعایی را خواستند، با حالتی متغیر برگشت. خجالت کشید که به امام بگوید، به من گفت که: گفتند؛ امام دیگر برنگردد. چه پررو و وقیح! با تأثر خندیدم.

ما در طبقه دوم بودیم، طبقه اول را هم ندیدیم ولی مسافرانی بودند که می خواستند فرنگی شوند. هواپیما دو سه ساعت پریده بود که ما متوجه شدیم در آنجا زندانی هستیم، چرا که یکی از ما تصمیم گرفت دستشویی برود (البته در همان طبقه) با این وصف، یکی از آن سه نفر بلند شد و دنبالش کرد. برای اینکه یقین کنیم درست فهمیدیم، مرحوم املایی بلند شد تا گشتی در طبقه اول بزند نگذاشتند. برگشت، بحث و گفتگو بین چهار نفرمان شروع شد. آیا می خواهند سر به نیستمان کنند؟ آیا می خواهند بدزدندمان؟ آیا خیال دارند در کشوری زندانیمان کنند و از این آیه های بسیار! امام پایین را نگاه می کردند، تو گویی در چنین سفری نیستند. بعد از صحبتهای بسیار به این نتیجه رسیدیم که آقایان یزدی و املایی در ژنو پیاده شوند و من و فردوسی، پهلوی امام بمانیم و اگر نگذاشتند آنان پیاده شوند داد و بیداد کنیم تا مردم پایین متوجه شوند. دکتر به یکی از آن سه نفر گفت که ما می خواهیم ژنو پیاده شویم، کار داریم و لحظه ای بعد بلندگوهای هواپیما اعلام کرد موقعی که هواپیما در ژنو می نشیند کسی غیر از مسافران آنجا پیاده نشود! خیالاتی شدیم. امام به پایین نگاه می کردند. تصمیممان را اجرا کردیم. املایی یکی از آنها را که می خواست مانع پیاده شدنشان شود از عقب گرفت. یزدی پرید توی پله ها! چیزی نگفتند. فقط دو نفرشان سلاحهایشان را که تا آن موقع دیده نمی شد در قفسه ای گذاشتند و دنبال آنها رفتند. بنابر قرار آقای حبیبی در منزل بود. پشت تلفن منتظر. به او گفتند که همه دوستانتان را جمع کنید در فرودگاه که اگر مسافران آمدند و ما نبودیم به هر وسیله ای هست نگذارید هواپیما پرواز کند (چون احتمال این معنی را می دادیم که بعد از پیاده کردن مسافران ما را روانه دیاری دیگر کنند) در این هنگام به امامت امام نماز ظهر و عصر را خواندیم، چند دقیقه بعد آنها آمدند و ما خوشحال شدیم، تازه جریان را به امام گفتیم و خیالاتی که کرده بودیم، فرمودند دیوانه شدید! رسیدیم پاریس. برای اینکه عمامه ها جلب نظر نکند، امام تنها رفتند و بلافاصله، من و بعد از من و امام آن دو بزرگوار.

همان شب از کاخ الیزه آمدند پیش من که ما مواجه شدیم با این قضیه چه بخواهیم و چه نخواهیم آیت الله آمده است. اگر معطل می شدیم نمی گذاشتیم. وقت خواستند. امام گفتند بیایند آمدند و گفتند حق ندارید کوچکترین کاری انجام دهید و امام گفتند: «ما فکر می کردیم اینجا مثل عراق نیست. من هر کجا بروم حرفم را می زنم. من از فرودگاهی به فرودگاه دیگر و از شهری به شهر دیگر سفر می کنم تا به دنیا اعلام کنم، که تمام ظالمان دنیا دستشان را در دست یکدیگر گذاشته اند تا مردم جهان صدای ما مظلومان را نشنوند ولی من صدای مردم دلیر ایران را به دنیا خواهم رساند، من به دنیا خواهم گفت که در ایران چه می گذرد.»

امام در فرانسه شبانه روز کار می کردند. روزی نبود مگر اینکه سخنرانی ای داشتند یا مصاحبه و اعلامیه ای و این پدر پیر انقلاب با تمام وجود برای سقوط شاهنشاهی ایران و شکست امریکا که به امید خدا در منطقه خواهد بود سر از پا نمی شناخت. گاهی مصاحبه گران می گفتند که این گونه ندیده اند در اتاقی 3 * 2 بدون تشریفات و بیا و برو و بدون میز و صندلی روحانی ای سخن می گوید و به دنبال آن ایرانی به سخن و حرکت در می آید. رفت و آمدهای سیاسیون ایرانی شروع شد. از ایران و کشورهای اروپایی، آسیایی و امریکا، تقریباً همه آمدند و گفتند به رفتن شاه راضی شوید، چرا که آمریکا و ارتش را نمی شود شکست داد. ولی امام می فرمودند: شما به مردم کاری نداشته باشید، آنان جمهوری اسلامی را می خواهند. اگر بخواهید این مطالب را رسماً بگویید شما را به مردم معرفی می کنم! و بارها امام می فرمودند که ارتش از خودمان است به آمریکا هم که مربوط نیست. شاه رفتنی است. ریش رژیم شاهنشاهی را باید قطع کرد و مردم را آزاد نمود.

مردم ایران هم خوب فهمیده بودند و به قول یکی از دوستان خوبمان که می گفت امام و امت همدیگر را شناخته اند، بقیه هم حرفهای نامربوط می زنند! مردم شعارهایشان را هم از اعلامیه های امام می گرفتند.

در این جا باید این مطلب را تذکر دهم که امام خیلی سریع می نویسند. مثلًا در ظرف یک ربع، یک صفحه بزرگ. واقعاً مشکل است. آخر امام است و روی هر جمله شان حساب می شود. و می بینند که در نوشتن دارای سبک خاصی هستند. با اینکه وقتی که قرار شد دربار موضوعی موضعی گرفته شود رسم است که دستیاران مطالبی را تهیه می کنند و برای رئیس جمهور و یا شخصیتی می خوانند و آنها هم نظرات خودشان را می گویند و پس از حک و اصلاح امضا می کنند. ولی امام، تمامی اعلامیه هایشان را خودشان نوشته اند و می نویسند. یک اعلامیه نیست، مگر اینکه امام تمامی آن را نوشته باشند. ما فقط گزارشها را به امام می رساندیم و هم اکنون هم می رسانیم و باقی با امام بود و هست.

شیرین است که با تمام این اوصاف، بعضیها با کمال بیشرمی مدعی شدند که ما اعلامیه ها را می نویسیم! اصلًا ما به امام گفتیم تا حکومت اسلامی را در نجف تدریس کنند! ما گفتیم با شاه مبارزه کن! و اینچنین هم مبارزه کن! ما و ما و ما! و من اینجا صریحاً اعلام می کنم:

  1. امام خود تصمیم به هجرت گرفتند و هیچ کس حتی به اندازه سرسوزنی در رفتن امام به پاریس دخالتی نداشت، فقط من پاریس را در آن شب عنوان نمودم که امام پذیرفتند.
  2. تمام اعلامیه هایشان را خودشان می نوشتند و می نویسند و امام حاضرند و ناظر.

اگر غیر از این بود و هست تکذیب بفرمایند و اگر کسی مدعی است که امام را به پاریس آورده است و یا برده است و یا کلمه ای برای امام نوشته است دروغ محض است و من خواهش می کنم که در این صورت مطلب را آفتابی کند، چرا که در غیر این صورت بعداً ادعایی پذیرفته نیست و اما من چرا روی این دو نکته تکیه کردم با این که عهده این نوشتار که داستان هجرت امام امت است خارج می باشد زیرا تاریخ ما و مسیر تاریخی انقلابها و انقلاب ما در نتیجه نظام جمهوری اسلامی ما از مسیر اصلی و اصیل خود منحرف می شود و دیری نمی پاید که حرکت اصیل و مردمی و خدایی امام به یک حرکت سیاسی مترشح از غرب و شرق و یا این گروه مبدل می گردد. چنانکه گفته شد و چه بی پروا و تقوا گفته شد که در تمام حرکات و سفرها این ما بودیم که در کنار امام بودیم! دوستان خرده نگیرند که کسی در ذهنش هم چنین چیزهایی آن هم نسبت به امام نمی آید و تو چرا عنوان کردی! برادران و خواهران عزیز تا امام هست که خدا او را تا انقلاب مهدی زنده نگه دارد، باید روشن شود که:

  1. هیچ کس از هجرت امام بجز من و تنی چند از دوستان معمم نجف خبری نداشت.
  2. امام خود تصمیم به هجرت به فرانسه را گرفتند و این حرکت به هیچ کس و هیچ یک از گروههای

فردا ادعا نشود که ما آمدیم تا امام را راهی پاریس کنیم و یا به ما از ایران گفته شد تا به امام بگوییم در فرانسه بهتر می شود مبارزه کرد و از قبیل لاطائلاتی که اگر با بودن امام روشنش نکنیم فردا از بزرگترین انحرافات اساسی این انقلاب و نهضت به شمار خواهد رفت! پس از دو روز توقف به دهاتی در هفت فرسنگی پاریس رفتیم «نوفل لوشاتو». آنجا منزل آقای عسگری بود، ایشان به ما خیلی محبت کرد. منزلی در پاریس گرفته شد تا هر کس بخواهد به نوفل لوشاتو بیاید از آنجا راهنمایی شود و یا با مینی بوسی که در آنجا بود و روزی یکی دو بار رفت و آمد می کرد به دیدار امام بیاید. دو سه ماه پرخاطره ای بود. نمی شود نوشت، زیاد می شود. شاه رفت و امام تصمیم گرفتند تا به ایران بیایند. در ایران تقریباً همه مخالف این سفر بودند، یعنی می ترسیدند و می گفتند زود است و حق هم داشتند بترسند. انقلاب بود و امام. اگر خدای ناکرده طوری می شد چه می شد! تلفن پشت تلفن که داستان را به امام بگو. من هم می گفتم. اما امام تصمیمشان را گرفته بودند و خبر دارید که در ایران چه گذشت. فرودگاه ها را بستند، فایده ای نکرد، زیرا می دانستند که اگر امام بیایند کارشان تمام است، هواپیمایی اجاره شد. بنا شد هر کسی پول خودش را بدهد. لذا امام کرایه خودشان و من را دادند. پلیس فرانسه برای حفظ امام از منزل تا فرودگاه تدابیر امنیتی دیده بود. همراه ما صد و پنجاه نفر خبرنگار بود و ما تقریباً دویست نفر. رسیدیم به تهران و بعد بهشت زهرا.

امام را بعد از صحبت در مهرآباد نمی گذاشتند به بهشت زهرا بروند، می گفتند خطرناک است. آیت الله منتظری و مرحوم آیت الله طالقانی از امام خواستند تا یکسره به منزل بروند. مرحوم دکتر بهشتی هم با رفتن امام موافق نبود. وقتی خوب حرفهایشان را زدند، امام رو کردند به من و گفتند ماشین کجاست؟ من قول داده ام به بهشت زهرا بروم و رفتیم، امام بعد از صحبت نزدیک بود در اثر فشار جمعیت له شوند. حالشان به هم خورد، ولی بحمدالله به خیر گذشت. این مختصری است از خاطرات زیادی که در این رابطه دارم خیلی مختصر نوشتم.

فصلنامه حضور 3، ص 16

 

. انتهای پیام /*