فراقِ یار

از تو ای می زده دَر میکده نامی نشنیدم‏

‏‏نزد عُشّاق شدم قامت سرو تو ندیدم‏

‏‏از وطن رخت ببستم که تو را باز بیٰابم‏

‏هرچه حیرت زده گشتم به نوایی نرسیدم

کد : 3237 | تاریخ : 18 خرداد 1399

فراقِ یار‏

‏‏از تو ای می زده دَر میکده نامی نشنیدم‏

‏‏نزد عُشّاق شدم قامت سرو تو ندیدم‏

‏‏از وطن رخت ببستم که تو را باز بیٰابم‏ 

 ‏هرچه حیرت زده گشتم به نوایی نرسیدم‏

‏‏گفتم از خود برهم تا رُخِ ماه تو ببینم‏ 

 ‏چه کنم من که از این قید منیّت نرهیدم‏

‏‏کوچ کردند حریفان و رسیدند به مقصد‏

 ‏بی نصیبم من بیچاره که در خانه خزیدم‏

‏‏لُطفی ای دوست که پَروانه شوم در بر رویت‏ 

 ‏رحمی ای یار که از دور رسانند نویدم‏

‏‏ای که روح منی از رنج فراقت چه نبردم‏

‏‏ای که دَر جٰان منی از غم هجرت چه کشیدم

انتهای پیام /*